ميرزا احمد ميرزا خداوردى
215
اخبارنامه ( تاريخ تالشان از سلطنت نادرشاه تا سلطنت محمدشاه قاجار ) ( فارسى )
خودشان كوسه و بدصفت . از من پرسيدند : شما ديگر همراه داشتيد ؟ من گفتيم : به قرار سى نفر سواره همراه داشتيم ، همگى « 1 » در اوبهها « 2 » منزل گرفتند . من هم در اينجا « 3 » منزل كردم . خيلى به فكر آلوده گشتند ، بعد به من گفتند : همين اسب شما را بلكه سرقت نموده باشند ، بيچاره ! فردا براى شما در پياده رفتن بد مىشود . من خنده كردم گفتم : من اين تفنگ به سر زانوى خود گذاشتهام براى چه ؟ من تا صبح نمىخوابم ، همين اسب خودم را ملاحظه مىنمايم . البته يك دفعه همان دزد به چشم من ديده مىشود ، يك گلوله به سينه او خواهم زد . خلاصه آنها قدرى نشستند رفتند . اين صاحبخانه به من گفت : فردا شما به شماخى خواهيد رسيد ، بايد همين چكمهها « 4 » را به عمر بگ كه پسر اولى من [ است ] كه پيشكش بدهيد . من گفتم : چشم ! انشاء اللّه فردا صبح وقت رفتن ، چكمهها « 5 » را خواهم داد و نمىدانم چه فكر كردند بت « 6 » را برداشتند در ميان چادر خودشان گذاشتند . من در بيرون چادر در نزد اسب خود ماندم . نصفى از شب گذشته ، يك عدد نان بر سبيل شام آوردند ، مگر قدرى شور بدتر از كور آوردند « 7 » . گفتيم : من شبها شام عادتم نيست بخورم . توقع « 8 » داريم قدرى آب خنك بياورند كه بخورم . همان زن خود را صدا زد : قدرى آب بياورريد . گفت : هيچ آب نمانده است . گفت : پس چطورى بىآب وضو خواهم گرفت ؟ گفت : خاك به سر تو ! به قرار يك قطره آب نمانده كه [ آب ] كوزهها « 9 » همه [ را ] خوردهاند . من در دل خود ، شكر الهى را بجا آوردم . بارى آنها رفتند در ميان چادر خوابيدند و من در نزد اسب خود نشستيم . هيچ بر چشم من خواب نيامد ، از ترس اينكه اسب ما را امشب سرقت خواهند كرد . فكر ديگر اينكه وقتى كه صبح مىشود ، اين مرد چكمههاى « 10 » ما را خواهد گرفت . لهذا به قرار دو ساعت به صبح مانده ، رفتيم بت « 11 » [ و ] اسباب را از اندرون چادر آوردم ، آنها
--> ( 1 ) . در نسخه « همهگى » . ( 2 ) . در نسخه « اوبها » . ( 3 ) . در نسخه « آنجا » . ( 4 ) . در نسخه « چكمها » . ( 5 ) . در نسخه « چكمها » . ( 6 ) . در نسخه « بد » . چكمههايى تا حدود مچ پا . ( 7 ) . در نسخه « آورند » . ( 8 ) . در نسخه « توقى » . ( 9 ) . در نسخه « كوزها » . ( 10 ) . در نسخه « چكمها » . ( 11 ) . در نسخه « بد » .